مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
436
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
خويشتن جاى دهيم . آنگاه ملك عاصم بن صفوان از تخت فرود آمده ، پسر خود را بر تخت بنشاند و تاج از سر گرفته ، بر سر او نهاد و كمر سلطنت بر ميان او بست و خود در پهلوى پسر خويشتن بنشست . اميران و وزيران و بزرگان دولت و تمامت خاص و عام ، پيشگاه سيف الملوك را بوسه دادند و او را بنصرت و اقبال ، دعا گفتند . سيف الملوك ، زر و سيم بهمهء مردم نثار كرد . چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست . چون شب هفتصد و شصت و دويم برآمد گفت : اى ملك جوانبخت ، ملك سيف الملوك ، زر و سيم بمردم بپاشيد و خلعتها بداد . آنگاه وزير برخاسته ، زمين ببوسيد و روى بحاضران كرده ، گفت : آيا شما ميدانيد كه من وزير مملكتم و وزارت من ديرين است ؟ پيش از آنكه ملك عاصم بن صفوان بسلطنت نشيند ، من وزير بودم . او اكنون سلطنت ترك كرده ، پسر در جاى خود بنشاند . گفتند : آرى ميدانيم . وزارت تو از پدر و جد به تو ميراث مانده . وزير گفت : من نيز از وزارت دست برداشته ، پسر خود ، ساعد را بوزارت مىنشانم . شما را راى چيست ؟ همگى گفتند كه : وزارت ملك سيف الملوك را جز ساعد ، كس نشايد . در آن هنگام ، وزير ، دستار وزارت از سر گرفته ، بر سر ساعد نهاد و وزارت به او سپرد . آنگاه منشورهاى مجدد به مهر سيف الملوك و علامت وزير ساعد بنوشتند و مردمان شهرها هفتهاى در آنجا مانده ، بشهرهاى خويشتن بازگشتند . پس از آن ملك عاصم و وزير ، سيف الملوك و ساعد را بقصر آورده ، از خازن ، انگشترى و شمشير و خاتم و بقچهاى كه سليمان داده بود ، بخواستند . ملك بايشان گفت : اى فرزندان من ، بيائيد و هر يكى از اين هديه چيزى اختيار كنيد . نخست سيف الملوك دست دراز كرده ، بقچه و انگشترى برداشت و ساعد دست برده ، شمشير و خاتم برداشت و بوسه در دست ملك داده ، بمنزلهاى خويشتن بازگشتند . سيف الملوك ، بقچه را بفراز تختى كه شبها با